طلوع
پنجره باز است
و آسمان در چارچوب ديدگه پيدا
مثل دريا ژرف
آبهايش ناز وخواب مخمل آبي
رفته تا ژرفايش
پاره هاي ابر همچون پلكان برف
من نگاهم ماهي خونگرم وبي آرام اين دريا
مهدي اخوان ثالث
روزهای زندگی مثل برگ از شاخه می افتاد و من، همچنان تنهای تنها راه می رفتم.
پنجره باز است
و آسمان در چارچوب ديدگه پيدا
مثل دريا ژرف
آبهايش ناز وخواب مخمل آبي
رفته تا ژرفايش
پاره هاي ابر همچون پلكان برف
من نگاهم ماهي خونگرم وبي آرام اين دريا
مهدي اخوان ثالث
دستم را به سراسر شب كشيدم
زمزمه ي نيايش در بيداري انگشتانم تراويد
خوشه ي فضا را فشردم
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
سهراب سپهري
خیلی سخته که نتونی حرف دلتو بزنی ...
برات سخت تر میشه که از امید حرف بزنی ونقش یه ادم شاد رو بازی کنی ...
سخته ببینی که دیگه خودت هم حوصله شنیدن دلتنگیهای دلت رو نداری ...واونوقته که قلب سنگینت
می مونه وبغضهای تلنبار شدش که باید زیر غبار زمان رنگ خاطره رو به خودشون بگیرن ومدفون بشن ...
دكتر شريعتي
خدایا!
امشب دوباره نزد تو آمده ام، دوباره کوله بار بی کسی هایم را نزد تو آوردم، مرا دریاب، آنچنان که کشتی توفان زده وجودم را در ساحل نجات و وادی امن و آرامش پناه دهم. مرا دریاب در شوره زارهای گناه وآلودگی، مرا دریاب. آن هنگام که در پرتگاه های غفلت ایستاده ام وچشم های بصیرتم کور شده اند.الهی! این جان خسته را از بندهای اسارت رها ساز، شبی سیاه در من وزیدن گرفته است، شبی که رهایم نمی کند. به تو پناه می برم، به تو با تمام رحمتی که به آن امید بسته ام. از خشکسالی روح وجانم تورا می خوانم، ابر رحمتی راپدید آور که از آن باران معرفت بر سرزمین خشکیده دلم ببارد ومحصول آن گل های ایمان باشد.
خسته ام از تلخی شب .... از ناباوری ها ... از نبودن ها ....از این سکوت خسته ام...
خدایا تو می دانی که این روزها سکوت کردن چقدر سخت است در حالی که دلم پر از نگفته هاست... اما نمی توانم سکوت را بشکنم...
اگرسکوت باقی بماند... خستگی ها... بغض ها ... می ماند ...دلم می خواهد تمام نقاب ها از بین برود....دلم می خواهد تمام حرف های دلم را ساده بزنم...
این شب ها ... در بی راه ها... به دنبال ... راه می گردم...بدنبال حقیقت ...می خواهم بشناسم... می خواهم به یاد بیاورم...تمام آنچه دیده ام و شنیده ام... می خواهم بشناسم...می خواهم بدانم... حقیقت را می خواهم...
نمی خواهم ... خانه ی دلم ... از حباب باشد.... که هر لحظه نگران از بین رفتنش باشم... می خواهم ...خانه ی دلم را آنگونه بسازم... که هیچ طوفانی ...هیچ سیلی ... هیچ چیز نتواند...ویرانش کند.... می خواهم مطمئن و استوار...بسازمش..
خدایا..... کمک کن... راهی بروم .... که پایانش ... آرام است و شاد...
خدایا ... می دانم...می دانم .... خیری است ...در پشت پرده که من از آن بی خبرم...خدایا .... تو خیر همه را می خواهی...خدایا ...از شکستن های دلم ... بغض های بی صدایم.... همه و همه.... خسته ام.... خدایا ...صبر و آرامش و شادی ... را به دلم برگردان... ای که آگاهی به تمامی دلها...
خدايا...
و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم
.jpg)
قايق شكسته
وسيل
آه اين سيل
انگار تمامي نخواهد داشت
شايد لحظه اي به وسعت تمامي تصميم هاي بزرگ
چشمانم را بستم
و دستانم را ازين قايق نيمه راه مانده گسستم
شايد چون آن ماهي اي كه تنگ خود را دريا مي پندارد
رهاييم ازين تنگ
آگاهي ام شود
شايد براي آخرين بار
تفالي زنم و رها شوم
شنا نمي دانم و نفس كشيدن چون ماهيان در آب را
اما شايد تمامي اينها
شكستن قايق/ نيامدن امداد گر/ ندانستن شنا و نفسي در سينه نداشتن
مصلحت من باشد
خدا را چه ديدي
شايد رهايي در آب بدون التماس زنده بودن
عين زندگي باشد...
جاده مه گرفته
شانه هایم به اندازه تمام کوههای جهان میل به داشتن تکیه گاه دارند
چشمانم به اندازه تمام آبشارهای جهان میل به ریزش دارند
دستانم به اندازه تمام جهان میل به نوازش دارند
هنوز هم با یک لبخند صادقانه دوست پیدا می کنم
هنوز هم با نگاهی پر امید به آینده می نگرم..
جاده مه گرفته اما هنوز مي توان از اين طوفان به سلامت عبور كرد!